<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?><!-- generator="kowsarblog/6.7.8-stable" -->
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/" xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/" xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/" xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom">
	<channel>
		<title>بِنتُ الزهرایی</title>
		<link>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/</link>
		<atom:link rel="self" type="application/rss+xml" href="https://bentozahraii.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2" />
		<description></description>
		<language>fa-IR</language>
		<docs>http://blogs.law.harvard.edu/tech/rss</docs>
		<admin:generatorAgent rdf:resource="http://b2evolution.net/?v=6.7.8-stable"/>
		<ttl>60</ttl>
				<item>
			<title>داستان_برات میمیرم</title>
			<link>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-3</link>
			<pubDate>14:02:00 +0330 دوشنبه، 29 آبان 1396</pubDate>			<dc:creator>ریحانه الحسین</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">561254@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​#برات_میمیرم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قسمت چهارم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;پدرم آدم بی منطقی نبود&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فقط اینکه خبر نداشت دخترش شیدا شده و خواستگاری کرده&amp;#8230;..&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;منو پیشش نشاند و دستمو گرفت&amp;#8230;. یک بوسه به پیشانیم زد و گفت: دخترم من هیچ وقت شما رو برای کاری مجبور نکردم&amp;#8230; همیشه سعی کردم هر تصمیمی تو زندگی تون میگیرید آگاهانه و با رضایت قلبی خودتون باشه &amp;#8230;. الان هم باید بزرگترین تصمیم زندگیتو بگیری&amp;#8230;. &amp;nbsp;اجازه دادم یک بار بتونید ملاقات داشته باشید &amp;#8230; من هم تمام توانم رو میزارم برای تحقیق &amp;#8230; انشاا&amp;#8230; بتونم کمکت کنم بهترین تصمیم رو بگیری&amp;#8230; راستش امروز وقتی چادر پوشیدنت رو دیدم در نظرم مثل یک فرشته شده بودی&amp;#8230; اما یه خورده نگران شدم که به خاطر خواستگارها چادر سر کردی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
من خیلی فوری گفتم: آقا جون بخدا چادر پوشیدن تصمیم خودم بود&amp;#8230;.&lt;br /&gt;
پدرم با تبسم گفت: معلومه دلت گیره☺️?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;امیدوارم احساست کار دستت نده!!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;هرچند احساسات برای خانمها امتیازه&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی سعی کن تو ازدواج منطق رو هم لحاظ کنی&amp;#8230;&lt;br /&gt;
دست آقا جونمو بوسیدم و بهش گفتم: چشم آقاجون&amp;#8230;. حتما!!&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;خدا سایتونو کم نکنه&amp;#8230;.&amp;nbsp;&lt;br /&gt;
خدا خدا میکردم یک وقت لو نره که من از سینا خواستگاری کردم&amp;#8230;.&lt;br /&gt;
مادر سینا زنگ زد و آدرس یک رستوران را داد تا من برای ملاقات به آنجا بروم&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;وقتی حاضر میشدم برای رفتن سر از پا نمی شناختم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از خونه که زدم بیرون تازه متوجه شدم چادر ندارم?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیگه دیر شده بود&amp;#8230;. فرصتی برای تهیه چادر نبود&amp;#8230; با خودم گفتم برگردم چادر نمازمو بپوشم&amp;#8230;.بعدش گفتم ولش کن اینجوری که بدتره&amp;#8230;بیشتر توی چشم میشم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ولی نگرانی بی چادر بودن حالمو خراب کرد&amp;#8230; میترسیدم همان روز اول بزنه تو ذوقم بگوید: الکی می‌گفتی چادری میشی &amp;#8230; وگرنه فرصت دوخت چادر رو داشتی&amp;#8230;.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اما از ترس اینکه دیر برسم ٬ همه چیز را فراموش کردم و به موقع سر قرار حاضر شدم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;باورم نمی شد&amp;#8230; وقتی رسیدم با هم چنین صحنه ای مواجه بشم&amp;#8230;.&lt;br /&gt;
ادامه دارد&amp;#8230;.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-3&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​#برات_میمیرم</p>

<p>قسمت چهارم</p>

<p>پدرم آدم بی منطقی نبود&#8230;</p>

<p>فقط اینکه خبر نداشت دخترش شیدا شده و خواستگاری کرده&#8230;..</p>

<p>منو پیشش نشاند و دستمو گرفت&#8230;. یک بوسه به پیشانیم زد و گفت: دخترم من هیچ وقت شما رو برای کاری مجبور نکردم&#8230; همیشه سعی کردم هر تصمیمی تو زندگی تون میگیرید آگاهانه و با رضایت قلبی خودتون باشه &#8230;. الان هم باید بزرگترین تصمیم زندگیتو بگیری&#8230;. &nbsp;اجازه دادم یک بار بتونید ملاقات داشته باشید &#8230; من هم تمام توانم رو میزارم برای تحقیق &#8230; انشاا&#8230; بتونم کمکت کنم بهترین تصمیم رو بگیری&#8230; راستش امروز وقتی چادر پوشیدنت رو دیدم در نظرم مثل یک فرشته شده بودی&#8230; اما یه خورده نگران شدم که به خاطر خواستگارها چادر سر کردی&#8230;<br />
من خیلی فوری گفتم: آقا جون بخدا چادر پوشیدن تصمیم خودم بود&#8230;.<br />
پدرم با تبسم گفت: معلومه دلت گیره☺️?</p>

<p>امیدوارم احساست کار دستت نده!!</p>

<p>هرچند احساسات برای خانمها امتیازه</p>

<p>ولی سعی کن تو ازدواج منطق رو هم لحاظ کنی&#8230;<br />
دست آقا جونمو بوسیدم و بهش گفتم: چشم آقاجون&#8230;. حتما!!</p>

<p>خدا سایتونو کم نکنه&#8230;.&nbsp;<br />
خدا خدا میکردم یک وقت لو نره که من از سینا خواستگاری کردم&#8230;.<br />
مادر سینا زنگ زد و آدرس یک رستوران را داد تا من برای ملاقات به آنجا بروم&#8230;&nbsp;</p>

<p>وقتی حاضر میشدم برای رفتن سر از پا نمی شناختم&#8230;</p>

<p>از خونه که زدم بیرون تازه متوجه شدم چادر ندارم?</p>

<p>دیگه دیر شده بود&#8230;. فرصتی برای تهیه چادر نبود&#8230; با خودم گفتم برگردم چادر نمازمو بپوشم&#8230;.بعدش گفتم ولش کن اینجوری که بدتره&#8230;بیشتر توی چشم میشم&#8230;</p>

<p>ولی نگرانی بی چادر بودن حالمو خراب کرد&#8230; میترسیدم همان روز اول بزنه تو ذوقم بگوید: الکی می‌گفتی چادری میشی &#8230; وگرنه فرصت دوخت چادر رو داشتی&#8230;.</p>

<p>اما از ترس اینکه دیر برسم ٬ همه چیز را فراموش کردم و به موقع سر قرار حاضر شدم&#8230;</p>

<p>باورم نمی شد&#8230; وقتی رسیدم با هم چنین صحنه ای مواجه بشم&#8230;.<br />
ادامه دارد&#8230;.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-3">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-3#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=561254</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>داستان_برات میمیرم</title>
			<link>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-2</link>
			<pubDate>16:17:00 +0330 شنبه، 27 آبان 1396</pubDate>			<dc:creator>ریحانه الحسین</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">560445@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​#برات میمیرم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قسمت سوم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از صحبتهای شان فهمیدم اجاز ه می خواست که حضوری برای معارفه بیایند&amp;#8230; باورم نمی شد&amp;#8230; چطور میشد یک نفر به این سرعت و بدون مقدمه و پیگیری راضی شده بیاد خواستگاری ؟! نکنه ریگی به کفش باشه&amp;#8230; !!؟؟&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از یک طرف از ذوق پر می‌کشیدم&amp;#8230; از طرف دیگر ترس وجودم را پر می کرد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;نمیدانستم با مادرم چطور برخورد کنم تابلو نباشم&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;مادرم بلافاصله بعداز پایان تماس آمد اتاقم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با دیدن دست پاچگی من فهمید که من از همه چیز خبر دارم&amp;#8230; لبخندی زدو گفت: خب انشاا&amp;#8230; که مبارکه&amp;#8230; حتما راضی هستی که شماره تماس دادی&amp;#8230; ولی تا تحقیق و بررسی نشه نمیشه چیزی گفت&amp;#8230;. هول نشو گلم &amp;#8230; عجله هم نکن&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;شکر خدا مادرم زود از اتاق رفت&amp;#8230; من که لال مونی گرفته بودم&amp;#8230; اصلا نمیدانستم چیکار کنم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بعداز مشورت با پدرم یک روز برای حضور سینا و خانواده‌اش تعیین شد&amp;#8230; تو این فاصله چند روزه کلاسهای دانشگاه را کنسل کردم&amp;#8230; بعداز ماجرای خواستگاری دیگه نمی‌توانستم با حالت عادی سر کلاس حاضر باشم &amp;#8230;. گفتم بزار تکلیفم روشن بشه بعد&amp;#8230; روز قرار سینا همراه خانواده‌اش آمدند&amp;#8230; چادر نماز خوشگلمو سر کردم&amp;#8230; اولین بار بود که جلوی مهمان چادر سر میکردم&amp;#8230; چند روز بود که سینا را ندیده بودم&amp;#8230; خیلی دلم براش تنگ شده بود&amp;#8230; با دیدنش قلبم از جا کنده میشد&amp;#8230; تشنه نگاهش بودم&amp;#8230; گاه به گاه با لبخندی خوشحالم میکرد&amp;#8230; وامیدواری در دلم جای همه تردید ها را میگرفت&amp;#8230;صحبتهایی مبنی بر معرفی خانواده ها می شد&amp;#8230; من نه چیزی می دیدم ونه چیزی می شنیدم&amp;#8230; یک شیدای بی قراری که جز رسیدن به معشوقش چیزی نمی خواهد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;فقط فهمیدم آدرس داده شد برای تحقیق&amp;#8230; واجازه یک &amp;nbsp;ملاقاتی که من و سینا در یک مکان عمومی باهم باشیم برای شناخت بیشتر&amp;#8230; این برای من یک مژدگانی بود&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با رفتن شان دل من هم رفت&amp;#8230; نه خواب داشتم نه خوراک&amp;#8230; از قبل بی قرارتر شده بودم&amp;#8230; اما بد حالی من زمانی بیشتر شدکه پدرم گفت: من از این خانواده خوشم نیومد&amp;#8230; به نظر میاد از اون خشکه مذهبی هایی باشن که همه رو پست میبینن&amp;#8230;دنیا روی سرم خراب شد&amp;#8230; می خواستم &amp;nbsp;دفاع کنم&amp;#8230; ولی نمیدانستم چه جوری&amp;#8230;توی دلم همه چیز را به خدا سپردم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ادامه دارد&amp;#8230;.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-2&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​#برات میمیرم</p>

<p>قسمت سوم</p>

<p>از صحبتهای شان فهمیدم اجاز ه می خواست که حضوری برای معارفه بیایند&#8230; باورم نمی شد&#8230; چطور میشد یک نفر به این سرعت و بدون مقدمه و پیگیری راضی شده بیاد خواستگاری ؟! نکنه ریگی به کفش باشه&#8230; !!؟؟</p>

<p>از یک طرف از ذوق پر می‌کشیدم&#8230; از طرف دیگر ترس وجودم را پر می کرد&#8230;</p>

<p>نمیدانستم با مادرم چطور برخورد کنم تابلو نباشم&#8230;&nbsp;</p>

<p>مادرم بلافاصله بعداز پایان تماس آمد اتاقم&#8230;</p>

<p>با دیدن دست پاچگی من فهمید که من از همه چیز خبر دارم&#8230; لبخندی زدو گفت: خب انشاا&#8230; که مبارکه&#8230; حتما راضی هستی که شماره تماس دادی&#8230; ولی تا تحقیق و بررسی نشه نمیشه چیزی گفت&#8230;. هول نشو گلم &#8230; عجله هم نکن&#8230;</p>

<p>شکر خدا مادرم زود از اتاق رفت&#8230; من که لال مونی گرفته بودم&#8230; اصلا نمیدانستم چیکار کنم</p>

<p>بعداز مشورت با پدرم یک روز برای حضور سینا و خانواده‌اش تعیین شد&#8230; تو این فاصله چند روزه کلاسهای دانشگاه را کنسل کردم&#8230; بعداز ماجرای خواستگاری دیگه نمی‌توانستم با حالت عادی سر کلاس حاضر باشم &#8230;. گفتم بزار تکلیفم روشن بشه بعد&#8230; روز قرار سینا همراه خانواده‌اش آمدند&#8230; چادر نماز خوشگلمو سر کردم&#8230; اولین بار بود که جلوی مهمان چادر سر میکردم&#8230; چند روز بود که سینا را ندیده بودم&#8230; خیلی دلم براش تنگ شده بود&#8230; با دیدنش قلبم از جا کنده میشد&#8230; تشنه نگاهش بودم&#8230; گاه به گاه با لبخندی خوشحالم میکرد&#8230; وامیدواری در دلم جای همه تردید ها را میگرفت&#8230;صحبتهایی مبنی بر معرفی خانواده ها می شد&#8230; من نه چیزی می دیدم ونه چیزی می شنیدم&#8230; یک شیدای بی قراری که جز رسیدن به معشوقش چیزی نمی خواهد&#8230;</p>

<p>فقط فهمیدم آدرس داده شد برای تحقیق&#8230; واجازه یک &nbsp;ملاقاتی که من و سینا در یک مکان عمومی باهم باشیم برای شناخت بیشتر&#8230; این برای من یک مژدگانی بود&#8230;</p>

<p>با رفتن شان دل من هم رفت&#8230; نه خواب داشتم نه خوراک&#8230; از قبل بی قرارتر شده بودم&#8230; اما بد حالی من زمانی بیشتر شدکه پدرم گفت: من از این خانواده خوشم نیومد&#8230; به نظر میاد از اون خشکه مذهبی هایی باشن که همه رو پست میبینن&#8230;دنیا روی سرم خراب شد&#8230; می خواستم &nbsp;دفاع کنم&#8230; ولی نمیدانستم چه جوری&#8230;توی دلم همه چیز را به خدا سپردم&#8230;</p>

<p>ادامه دارد&#8230;.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-2">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-2#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=560445</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>داستان_برات میمیرم</title>
			<link>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-1</link>
			<pubDate>16:26:00 +0330 جمعه، 26 آبان 1396</pubDate>			<dc:creator>ریحانه الحسین</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">560068@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​#برات_میمیرم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قسمت دوم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قلبم به شدت می تپید&amp;#8230;. فقط گل را گرفته بودم سمتشو هی حرفهامو میزدم&amp;#8230; یکی از دانشجوها برای اینکه جو عوض بشه و به داد من برسه با صدای بلند گفت : برای خوشبختی شون صلوات&amp;#8230;.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;استاد از کلاس خارج شد و خطاب به معشوقه من گفت: آقا سینا مبارکه &amp;#8230; بگیر این شاخه گل رو&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;سینا گل را از من گرفت&amp;#8230; داشت حالم بد میشد&amp;#8230;یک جورهایی از رفتارم شرمنده شده بودم&amp;#8230; فکر میکردم باعث خجالتش شدم &amp;#8230; هزار جور فکر و خیال در آن واحد به سراغم آمد&amp;#8230; احساس ضعف میکردم&amp;#8230; میترسیدم پس بیفتم&amp;#8230;دیگه فکرم کار نمی کرد&amp;#8230; تا اینکه با صدای دلنشین سینا به خودم آمدم&amp;#8230; خانم سرمدی شما لایق بهترین ها هستید&amp;#8230; ارزش شما خیلی بیشتر از اینهاست&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;واااای خدای من !!با شنیدن این جملات بیشتر عاشقش میشدم&amp;#8230; ولی ترس وجودمو پر کرد&amp;#8230; نکنه اینجوری داره جواب رد میده &amp;#8230; اصلا نکنه قرار ازدواجش قطعی شده&amp;#8230;اصلا نکنه &amp;#8230;.&lt;br /&gt;
زبانم بند آمده بود&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;#8230;&amp;#8230;&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;اون روز پراز دلهره و استرس به سر شد&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;من روز بعد به دانشگاه نرفتم.. اصلا به لحاظ روحی حال خوشی نداشتم&amp;#8230;. خانواده ام از گندی که زده بودم خبر نداشتن&amp;#8230; همش به خودم لعنت میفرستادم:ای دختره بی عقل&amp;#8230; خواستگاری کردن بس نبود !!؟ شماره تماس واسه چی دادی&amp;#8230; وااااااااااای &amp;#8230; دیوانه کاش یک جای خلوت باهاش صحبت میکردم&amp;#8230;کاش یک نفر دیگر ر ا واسطه میگرفتم&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دیگه الان برای فکر کردن دیر شده بود&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;از اتاقم بیرون نمی آمدم &amp;#8230; به بهانه‌ی درس حبس شده بودم&amp;#8230; ولی گوشم بیرون بود &amp;#8230;. صدای زنگ تلفن که در می آمد سریع فال گوش میشدم&amp;#8230; آخه شماره خونه رو داده بودم &amp;#8230; ده بار با صدای تلفن جون به لب شدم &amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;غروب &amp;nbsp;بودکه صدای زنگ تلفن منو دوباره به پشت در کشاند&amp;#8230;. &amp;nbsp;باورم نمی شد&amp;#8230; مادر سینا زنگ زده بود&amp;#8230;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ادامه دارد&amp;#8230;.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-1&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​#برات_میمیرم</p>

<p>قسمت دوم</p>

<p>قلبم به شدت می تپید&#8230;. فقط گل را گرفته بودم سمتشو هی حرفهامو میزدم&#8230; یکی از دانشجوها برای اینکه جو عوض بشه و به داد من برسه با صدای بلند گفت : برای خوشبختی شون صلوات&#8230;.&nbsp;</p>

<p>استاد از کلاس خارج شد و خطاب به معشوقه من گفت: آقا سینا مبارکه &#8230; بگیر این شاخه گل رو&#8230;&nbsp;</p>

<p>سینا گل را از من گرفت&#8230; داشت حالم بد میشد&#8230;یک جورهایی از رفتارم شرمنده شده بودم&#8230; فکر میکردم باعث خجالتش شدم &#8230; هزار جور فکر و خیال در آن واحد به سراغم آمد&#8230; احساس ضعف میکردم&#8230; میترسیدم پس بیفتم&#8230;دیگه فکرم کار نمی کرد&#8230; تا اینکه با صدای دلنشین سینا به خودم آمدم&#8230; خانم سرمدی شما لایق بهترین ها هستید&#8230; ارزش شما خیلی بیشتر از اینهاست&#8230;</p>

<p>واااای خدای من !!با شنیدن این جملات بیشتر عاشقش میشدم&#8230; ولی ترس وجودمو پر کرد&#8230; نکنه اینجوری داره جواب رد میده &#8230; اصلا نکنه قرار ازدواجش قطعی شده&#8230;اصلا نکنه &#8230;.<br />
زبانم بند آمده بود&#8230;&nbsp;</p>

<p>&#8230;&#8230;&#8230;</p>

<p>اون روز پراز دلهره و استرس به سر شد&#8230;</p>

<p>من روز بعد به دانشگاه نرفتم.. اصلا به لحاظ روحی حال خوشی نداشتم&#8230;. خانواده ام از گندی که زده بودم خبر نداشتن&#8230; همش به خودم لعنت میفرستادم:ای دختره بی عقل&#8230; خواستگاری کردن بس نبود !!؟ شماره تماس واسه چی دادی&#8230; وااااااااااای &#8230; دیوانه کاش یک جای خلوت باهاش صحبت میکردم&#8230;کاش یک نفر دیگر ر ا واسطه میگرفتم&#8230;&nbsp;</p>

<p>دیگه الان برای فکر کردن دیر شده بود&#8230;</p>

<p>از اتاقم بیرون نمی آمدم &#8230; به بهانه‌ی درس حبس شده بودم&#8230; ولی گوشم بیرون بود &#8230;. صدای زنگ تلفن که در می آمد سریع فال گوش میشدم&#8230; آخه شماره خونه رو داده بودم &#8230; ده بار با صدای تلفن جون به لب شدم &#8230;</p>

<p>غروب &nbsp;بودکه صدای زنگ تلفن منو دوباره به پشت در کشاند&#8230;. &nbsp;باورم نمی شد&#8230; مادر سینا زنگ زده بود&#8230;&nbsp;</p>

<p>ادامه دارد&#8230;.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-1">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم-1#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=560068</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>داستان_برات میمیرم</title>
			<link>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم</link>
			<pubDate>16:22:00 +0330 جمعه، 26 آبان 1396</pubDate>			<dc:creator>ریحانه الحسین</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">560067@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;​‍ #برات_میمیرم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;قسمت اول&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;عاشق پسری شده بودم که به تمام بچه های دانشگاه می ارزید&amp;#8230; مذهبی بود&amp;#8230; اما در عین حال متواضع و خونگرم&amp;#8230; &amp;nbsp;اکتیو و خنده رو&amp;#8230; ولی من کجا و اون کجا&amp;#8230; من یک دختر بد حجابی بودم که از امل بازی و سر به زیر بودن متنفر بودم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;پسرهای فامیل مثل داداشم بودن&amp;#8230; اما دلم بد جایی گیر کرده بود &amp;#8230; براش میمردم&amp;#8230; هرگز نمی‌توانستم ببینم یکی غیر از من دستهاشو بگیره و تو قلبش بشینه&amp;#8230; به خودم گفتم اگه به قلبت و خواسته ات بها میدی بسم الله&amp;#8230; بالاخره دست به کار شدم&amp;#8230; اما کار به این راحتی نبود&amp;#8230;‌ اون در شرف داماد شدن بود..‌.. اما من ول کن نبودم&amp;#8230; ازدواج اون یعنی مرگ من&amp;#8230;تا اینکه تصمیم نهایی رو گرفتم&amp;#8230; تصمیم گرفتم تو دانشگاه جلوی همه بچه ها نظرمو بگمو خودمو بندازم به پاش &amp;#8230;.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&amp;nbsp;اصلا برام مهم نبود که غرورم میشکنه یا آبروریزی میشه&amp;#8230; فقط به وصال اون فکر میکردم&amp;#8230; یک شاخه گل گرفتم دستمو بعداز کلاس جلوی همه راهشو بستم&amp;#8230;&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;بهش گفتم : میدونم مذهبی هستی و از دخترای مثل من خوشت نمیاد&amp;#8230; ولی باور کن همونی میشم که تو بخوای&amp;#8230; چادری میشم&amp;#8230; نمازمو به جماعت میخونم&amp;#8230; اصلا &amp;#8230; اصلا هر چی شما بگید..‌.&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;با من ازدواج کن..‌ من .. من&amp;#8230;‌&lt;br /&gt;
ادامه دارد..‌‌.&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>​‍ #برات_میمیرم</p>

<p>قسمت اول</p>

<p>عاشق پسری شده بودم که به تمام بچه های دانشگاه می ارزید&#8230; مذهبی بود&#8230; اما در عین حال متواضع و خونگرم&#8230; &nbsp;اکتیو و خنده رو&#8230; ولی من کجا و اون کجا&#8230; من یک دختر بد حجابی بودم که از امل بازی و سر به زیر بودن متنفر بودم&#8230;</p>

<p>&nbsp;پسرهای فامیل مثل داداشم بودن&#8230; اما دلم بد جایی گیر کرده بود &#8230; براش میمردم&#8230; هرگز نمی‌توانستم ببینم یکی غیر از من دستهاشو بگیره و تو قلبش بشینه&#8230; به خودم گفتم اگه به قلبت و خواسته ات بها میدی بسم الله&#8230; بالاخره دست به کار شدم&#8230; اما کار به این راحتی نبود&#8230;‌ اون در شرف داماد شدن بود..‌.. اما من ول کن نبودم&#8230; ازدواج اون یعنی مرگ من&#8230;تا اینکه تصمیم نهایی رو گرفتم&#8230; تصمیم گرفتم تو دانشگاه جلوی همه بچه ها نظرمو بگمو خودمو بندازم به پاش &#8230;.</p>

<p>&nbsp;اصلا برام مهم نبود که غرورم میشکنه یا آبروریزی میشه&#8230; فقط به وصال اون فکر میکردم&#8230; یک شاخه گل گرفتم دستمو بعداز کلاس جلوی همه راهشو بستم&#8230;</p>

<p>بهش گفتم : میدونم مذهبی هستی و از دخترای مثل من خوشت نمیاد&#8230; ولی باور کن همونی میشم که تو بخوای&#8230; چادری میشم&#8230; نمازمو به جماعت میخونم&#8230; اصلا &#8230; اصلا هر چی شما بگید..‌.</p>

<p>با من ازدواج کن..‌ من .. من&#8230;‌<br />
ادامه دارد..‌‌.</p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/داستان-برات-میمیرم#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=560067</wfw:commentRss>
		</item>
				<item>
			<title>هوای حرم</title>
			<link>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/هوای-حرم-11</link>
			<pubDate>16:18:00 +0330 جمعه، 26 آبان 1396</pubDate>			<dc:creator>ریحانه الحسین</dc:creator>
			<category domain="main">بدون موضوع</category>			<guid isPermaLink="false">560066@https://kowsarblog.ir/</guid>
						<description>&lt;p&gt;آقاجان چقدسخت دلم بی تاب حرمت است&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;ای کاش کبوترحرمت بودم&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;دل بی تاب است بطلب بیآیم حرمت?&lt;/p&gt;

&lt;p&gt;&lt;img src=&quot;http://bentozahraii.kowsarblog.ir/media/blogs/bentozahraii/mobile/wp-1510922912434.jpg?mtime=1510922871&quot; alt=&quot;&quot; class=&quot;wp-image-125939 alignnone size-full&quot; width=&quot;640&quot; height=&quot;640&quot; /&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class=&quot;item_footer&quot;&gt;&lt;p&gt;&lt;small&gt;&lt;a href=&quot;https://bentozahraii.kowsarblog.ir/هوای-حرم-11&quot;&gt;مطلب اصلی&lt;/a&gt; در &lt;a href=&quot;http://kowsarblog.ir/&quot;&gt;کوثربلاگ &lt;/a&gt;ارسال شده است.&lt;/small&gt;&lt;/p&gt;&lt;/div&gt;</description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>آقاجان چقدسخت دلم بی تاب حرمت است</p>

<p>ای کاش کبوترحرمت بودم</p>

<p>دل بی تاب است بطلب بیآیم حرمت?</p>

<p><img src="http://bentozahraii.kowsarblog.ir/media/blogs/bentozahraii/mobile/wp-1510922912434.jpg?mtime=1510922871" alt="" class="wp-image-125939 alignnone size-full" width="640" height="640" /></p><div class="item_footer"><p><small><a href="https://bentozahraii.kowsarblog.ir/هوای-حرم-11">مطلب اصلی</a> در <a href="http://kowsarblog.ir/">کوثربلاگ </a>ارسال شده است.</small></p></div>]]></content:encoded>
								<comments>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/هوای-حرم-11#comments</comments>
			<wfw:commentRss>https://bentozahraii.kowsarblog.ir/?tempskin=_rss2&#38;disp=comments&#38;p=560066</wfw:commentRss>
		</item>
			</channel>
</rss>
